سلام
اون روز که سعید گفت اون مریضی رو داره فقط خدا میدونه تا شب چی کشیدم ...فکر نمیکردم تا شب زنده بمونم ...
چیزی که سعید گفته بود داغونم کرد...نذر کردم واسه سلامتیش تا پنجشنبه قران ختم کنم... با چشای اشکبار با دلی شکسته و پر ازدرد قران میخوندم ...از خدا واسه اشتباهاتمون طلب مغفرت میکردم ...خدایا سعیدمو بهم برگردون ...خدایا سلامتیشو از تو میخوام...
بدجور دلم شکسته بود ...از این زمونه ...ازین همه رنج و درد و سختی ...یاد خاطراتمون دیوونم میکرد...یاد عشقبازی هامون...خونوادم که چیزی نمیدونن از قضیه ما!! مجبور بودم پیش اونها خودمو کنترل کنم ...از درون داشتم میسوختم اما در ظاهر باهاشون میخندیدم ...آخ که چقدر سخته دلت پر از درد باشه اما نتونی فریاد بزنی...
امیدام داشت نا امید میشد...امید روزهای با هم بودنم با سعید...امید وصال...زندگی در کنار عشقم...همه کسم...
عشقم داشت پرپر میشد...خدایا آخه چرا من؟؟؟؟چرا سعید من؟؟؟؟چرااااااااااا
تا شب گریه ...گریه...گریه...دعا...درد دل با خدا و قران.......
شب از سعید خواستم بیاد چت حالش خوب نبود اما اومد....
درد داشت یه کم چت کردیم با اینکه خودم بد تر از سعید بودم اما سعی کردم آرووم باشم از مریضیش بیشتر پرسیدم و اینکه کلی تو نت سرچ کردم و فهمیدم خیلی هم سخت نیس و امید زیادی هست واسه سلامتیش ...
یه کم که حرف زدیم چیزی گفت که واقعا .......
گفت اون مریضی با اون شدت که گفته دروغ گفته یه کم فقط مشکل داره و عمل هم میشه و زیادم خطرناک نیس و اون حرفا و شیمی درمانی و ...دروغ بود...
شوکه شده بودم...اونقدر خوشحال بودمو خدا رو شکر میکردم که راست نبوده که نتونستم دعواش کنم و عصبی بشم واسه دروغش...
اگه در حالت عادی بودم میکشتمش واسه دروغش اما خبر سلامتیش واسم خیلی خیلی ارزش داشت ...خدا رو 100هزار بار شکر کردم که جواب دعاهامو به این زودی داد...هرچند سعید دروغ گفته بود...
گفت میخواست واکنش منو ببینه ...همین...
آدم باید خیلی بی انصاف باشه و معشوقش رو اینجوری امتحان کنه ...اما....
اما بودنش و سلامتیش بیشتر ازینها واسم می ارزید...
هنوزم ختم قرانم تموم نشده و دارم میخونم ...هرچند سعید با این کارش ضربه سختی بهم زده ...طوری که هی بهش میگم دوسم نداری و میخوای تنهام بذاری...دلشوره عجیبی دارم...فکر میکنم اینها بهونه بود سعید ازدستم راحت شه...حس میکنم میخواد نباشم...حس میکنم دیگه مثل قبل نیس...حس میکنم خسته اس ازم...حس میکنم دیگه منو واسه همیشه نمیخواد...حس میکنم ازدواج دیگه در کار نیست...حس میکنم .....میگه اشتباه میکنی!! میگه حساس شدی ...میگه من سعید سابقم...دوست دارم عاشقتم و تنهات نمیذارم و ازدواجمون سر جاشه...
اما این اتفاقات خیلی بدبینم کرده...دوسش دارم ...عاشقشم و با اون وضعش هم گفته بودم تا آخر باهاشم اما اینکه اون باهام بمونه واسم زیر سوال رفته...نمیدونم ...
نمیدونم آخر قصه مون چی میشه...اما من خیلی نگرانم ...کاش سعید واسه این نگرانیام کاری کنه...کاری غیر از حرف خشک و خالی...میخوام بیاد پیشم با مدرک با دلیل...میخوام بیاد بگه عاشقتم و میخوام باهات بمونم...میخوام بیاد خواسگاریم......
نمیدونم شاید زیادی دلخوش بودم...زیادی اعتماد کرده بودم و دلبسته بودم...شاید زیادی خودمو همسرش میدونستم...باید میدونستم همه ممکنه عوض بشن...همه میتونن از آدم خسته بشن...باید میدونستم تا آخر راه خیلی مونده...باید میدونستم عاشق شدن سخته اما عاشق موندن سخت تره...باید میدونستم تا آخر راه عاشقی خیلی اتفاقا ممکنه بیوفته...
خدایا صبر میخوام ازت ...امید میخوام...آرامش میخوام...رضایتتو میخوام...
تنهامون نذار