تبليغاتX
من و تو خدا

من و تو خدا

الهی و ربی من لی غیرک؟!!

خیانت و دیگر هیچ.......

گریه کن فاطمه...

گریه کن به حال دل صاف و ساده و زود باور و صادقت...گریه کن به حال عشق پاک و خالصانه زیر پا لگد شده ات...گریه کن به حال غرور شکسته ات...

گریه کن که شاید همین گریه زخم دلت رو التیام بده...

گریه کن فاطمه...

خیانت عشقت...همه کست...همه دار و ندارت ...به همراه دوست صمیمیت ...همدردت...هم صحبتت...گریه هم داره...

گریه کن که تنها این گریه ها همدم و یار وفادار تو اه و هیچ وقت بهت خیانت نمیکنه...

گریه کن ...شب و روز ...هر ساعت...هر ثانیه که یاد عشقت بودی...حالا اشک جاشو واست پر میکنه...

نه فاطمه سهم تو عشق بازی نبود...سهم تو خوشبختی نبود ...سهم تو وفاداری نبود ...سهم تو همین گریه هاست...سهم تو خیانت هاست از کسایی که میمردی براشون...سهم تو تنهای هاست از طرف کسایی که قسم خورده بودن تا آخر عمر تنهات نذارن...سهم تو ضجه زدن تو وجودته که از درون آتیش بگیری اما نتونی پیش همه داد بزنی...سهم تو همین هاست و بس...

فاطمه اما نترس...گریه کن اما نترس...چون تو هم خدایی داری ...خدایی که همین نزدیکیهاست...

فاطمه واگذارشون کن به همون خدا........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 22:19  توسط فاطمه 

تنهام نذار...

سلام

اون روز که سعید گفت اون مریضی رو داره فقط خدا میدونه تا شب چی کشیدم ...فکر نمیکردم تا شب زنده بمونم ...

 چیزی که سعید گفته بود داغونم کرد...نذر کردم واسه سلامتیش تا پنجشنبه قران ختم کنم... با چشای اشکبار با دلی شکسته و پر ازدرد قران میخوندم ...از خدا واسه اشتباهاتمون طلب مغفرت میکردم ...خدایا سعیدمو بهم برگردون ...خدایا سلامتیشو از تو میخوام...

بدجور دلم شکسته بود ...از این زمونه ...ازین همه رنج و درد و سختی ...یاد خاطراتمون دیوونم میکرد...یاد عشقبازی هامون...خونوادم که چیزی نمیدونن از قضیه ما!! مجبور بودم پیش اونها خودمو کنترل کنم ...از درون داشتم میسوختم اما در ظاهر باهاشون میخندیدم ...آخ که چقدر سخته دلت پر از درد باشه اما نتونی فریاد بزنی...

امیدام داشت نا امید میشد...امید روزهای با هم بودنم با سعید...امید وصال...زندگی در کنار عشقم...همه کسم...

عشقم داشت پرپر میشد...خدایا آخه چرا من؟؟؟؟چرا سعید من؟؟؟؟چرااااااااااا

تا شب گریه ...گریه...گریه...دعا...درد دل با خدا  و قران.......

شب از سعید خواستم بیاد چت حالش خوب نبود اما اومد....

درد داشت یه کم چت کردیم با اینکه خودم بد تر از سعید بودم اما سعی کردم آرووم باشم از مریضیش بیشتر پرسیدم و اینکه کلی تو نت سرچ کردم و فهمیدم خیلی هم سخت نیس و امید زیادی هست واسه سلامتیش ...

یه کم که حرف زدیم چیزی گفت که واقعا .......

گفت اون مریضی با اون شدت که گفته دروغ گفته یه کم فقط مشکل داره و عمل هم میشه و زیادم خطرناک نیس و اون حرفا و شیمی درمانی و ...دروغ بود...

شوکه شده بودم...اونقدر خوشحال بودمو خدا رو شکر میکردم که راست نبوده که نتونستم دعواش کنم و عصبی بشم واسه دروغش...

اگه در حالت عادی بودم میکشتمش واسه دروغش اما خبر سلامتیش واسم خیلی خیلی ارزش داشت ...خدا رو 100هزار بار شکر کردم که جواب دعاهامو به این زودی داد...هرچند سعید دروغ گفته بود...

گفت میخواست واکنش منو ببینه ...همین...

آدم باید خیلی بی انصاف باشه و معشوقش رو اینجوری امتحان کنه ...اما....

اما بودنش و سلامتیش بیشتر ازینها واسم می ارزید...

هنوزم ختم قرانم تموم نشده و دارم میخونم ...هرچند سعید با این کارش ضربه سختی بهم زده ...طوری که هی بهش میگم دوسم نداری و میخوای تنهام بذاری...دلشوره عجیبی دارم...فکر میکنم اینها بهونه بود سعید  ازدستم راحت شه...حس میکنم میخواد نباشم...حس میکنم دیگه مثل قبل نیس...حس میکنم خسته اس ازم...حس میکنم دیگه منو واسه همیشه نمیخواد...حس میکنم ازدواج دیگه در کار نیست...حس میکنم .....میگه اشتباه میکنی!! میگه حساس شدی ...میگه من سعید سابقم...دوست دارم عاشقتم و تنهات نمیذارم و ازدواجمون سر جاشه...

اما این اتفاقات خیلی بدبینم کرده...دوسش دارم ...عاشقشم و با اون وضعش هم گفته بودم تا آخر باهاشم اما اینکه اون باهام بمونه واسم زیر سوال رفته...نمیدونم ...

نمیدونم آخر قصه مون چی میشه...اما من خیلی نگرانم ...کاش سعید واسه این نگرانیام کاری کنه...کاری غیر از حرف خشک و خالی...میخوام بیاد پیشم با مدرک با دلیل...میخوام بیاد بگه عاشقتم و میخوام باهات بمونم...میخوام بیاد خواسگاریم......

نمیدونم شاید زیادی دلخوش بودم...زیادی اعتماد کرده بودم و دلبسته بودم...شاید زیادی خودمو همسرش میدونستم...باید میدونستم همه ممکنه عوض بشن...همه میتونن از آدم خسته بشن...باید میدونستم تا آخر راه خیلی مونده...باید میدونستم عاشق شدن سخته اما عاشق موندن سخت تره...باید میدونستم تا آخر راه عاشقی خیلی اتفاقا ممکنه بیوفته...

خدایا صبر میخوام ازت ...امید میخوام...آرامش میخوام...رضایتتو میخوام...

تنهامون نذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 16:1  توسط فاطمه  | 

خدایااااااااااااا..........

امروز بالاخره جواب دادی...

خواستی فقط جدا شیم بی دلیل...

گفتی خودت هم همینو میخواستی اما من گفتم همش واسه امتحان تو بود این حرفها چیه میگی؟من دوست دارم تنهام نذار...

نمیخواستی بگی چی شده ...

قسمت دادم به روح مادرت ...گفتم میمرم اگه تنهام بذاری...وگقتی...

گفتی از مریضیت که تازه فهمیدیش...

داشتم میمردم وقتی اسمشو آوردی اما گفتم میمونم با همه شرایطت کنارتم تا آخر آخر پیشتم...

گفتم نذر و نیاز میکنم دعا میکنم گریه میکنم تا خدا شفاتو بده...

گفتی پنجشنبه عمل داری و شاید از عمل زنده ...

گفتم ایمان دارم که میمونی...زنده میمونی ...ما مال همیم...

گفتم تا قبل عملت نمیشه همو ببینیم گفتی بستری هستی...گفتم واسه تولدم میای؟؟گفتی اگه زنده موندم میام حتما...

گفتم با هم جشن میگریم ...کیک میخرم عکس میگیریم گفتم کادو واسم حلقه میخری؟؟؟گفتی باشه واسه هردومون میگیرم...

سعید روز تولدم منتظرتم...

خدایا خیلی خیلی گناهکاریم میدونم...اما قسمت میدم به پاکی عشقمون ...قسمت میدم به پاکی و بزرگی و مهربونی و بخشندگیت سعیدمو شفا بده...خدایا کاری کن مال هم بشیم....خدایا جدامون نکن...خدایا.......

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 18:3  توسط فاطمه  | 

سلام

هنوزم باورم نشده که دیگه نیستی...آخه مگه میشه؟؟؟یعنی همش دروغ بود؟؟یعنی به همین راحتی ازم گذشتی؟؟؟

اون 10 روز تنهایی هنوز باورم نشده بود اما گذاشتم به پای مرد بودنت و اثبات حرفت...

درسته هنوزم اعتقاد دارم واسه خواستن اون کار از من باید اول خودتو و علاقتو وحرفاتو ثابت میکردی!! اما بعد از 10 روز من کم آوردم یعنب دلم کم آورد و نتونست دیگه دوریتو تحمل کنه و زنگ زدم و گفتم باشه !! اما خواستم امتحانت کنم خواستم ببینم این 10 روز جدایی واسه اثبات مردونگیت بود یا دیگه سعید سابق نیستی؟؟؟!!!گفتم دیگه همه چی تمومه!! الکی و دل خوش کنکی خواستی مانعم بشی اما خودتم میدونستی کارت خیلی خیلی سرد بود!!خیلی راحت بای کردی!!حتی من گوشی رو چندین بار بدون اینکه حرفی بزنیم نگه داشتم تا شاید ازت مقاومتی ببینم اما ... چندین بار پرسیدم خوب دیگه حرفی و کاری نیست؟؟؟گفتی خوب چقدر میپرسی میخوای بری برو دیگه!!!ازت قسم خواستم عکسامو پاک کنی قسم خوردی!!!داشتم شاخ در می آوردم!!! چقدر عوض شده بودی...

همون کسی که میگفت فاطمه هیچ وقت تنهام نذاریا بی تو میمیرم حالا چه راحت داشت منو از دست میداد...

خداحافظی کردیم و از روز تا امروز که پنجمین روزه چشمام به گوشی خشک شده که یه بار بیای سراغم...سعید من بر میگشت اما تو برنگشتی...

تنهایی خوابگاه و خونه کلافم میکرد انتظار انتظار انتظار...بغض و گریه...

باز هم امروز زدم به سیم آخر !! تا صبح به زور خوابیدم!! البته چه خوابی!! این 15 روز فقط و فقط نگاهم به گوشی بود تا یه خبری ازت بشه...

امروز دیگه اس ام اس زدم به خط هات بالاخره یکیش رسید ازت گله کردم اما جوابی نیومد ...

تا ظهر تا عصر تا الان ...

گوشیات خاموشن!!جواب اس ام اس هم ندادی...

دلم بدجور شکسته...چه راحت ازم دل بریدی...این 4شنبه کلاسام قرار بود تشکیل نشه قرار نبود برم تبریز میخواستم بهت بگم برنامه هاتو جور کنی این 4شنبه با هم باشیم اما انگار دیگه نمیخوای هیچوقت باهم باشیم...

هنوز باورم نشده ...آخه اون همه عشق ...دوس داشتن ...همه دروغ بود؟؟؟همه دود شد رفت هوا؟؟؟

ترجیح میدم بمیرم تا اینبار هم بازی خورده باشم...ترجیح میدم نباشم با این همه دروغ و دو رویی...

اگه یه روزی اینارو خوندی بدون من منتظرتم تا یه روزی برگردی و بگی من سر حرفام هستم ...دوس دارم دلیل منطقی واسه این کارات بیاری تا دلم آرووم بشه...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 18:38  توسط فاطمه  | 

خداحافظ

وبلاگ حذف شد و همراه با آن همه چی تموم....

خداحافظ عشق بی وفای من...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 1:37  توسط فاطمه 

یه هفته ای میشه قهریم...

دیگه دارم عادت میکنم به تنهایی...به جدایی...به روزهای تلخ بی تو بودن...

شاید واسم خوب باشه این دوری...خیلی وابسته شده بودم...

باید کم کم به زندگی عادی برگردم ...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 14:45  توسط فاطمه  | 

اعصابم در حد انفجار داغونه!!!

نمیدونستم تکمیل ظرفیت چطوره...

وقتی نتایج آرشیو دانشگاه آزاد رو دیدم و فهمیدم پارسال تو تکمیل ظرفیت قبول شده بودم و خبر نداشتم و فکر میکردم وقتش تموم شده و من جا موندم نمیدونین چه حالی بهم دست داد....

چقدرررررررررررررررررررررر این یکسال عذاب کشیدم...

چقدر نیش و کنایه شنیدم ...

چقدر درس خوندم....

داغون شدم...

آبجیم هم تکمیل ظرفیت ارشد امسال قبول شده نمیدونم قراره بره یا نه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:29  توسط فاطمه  | 

چند روز پادشاهی در خوابگاه!!!

این بار 3شنبه با دوستم رفتم تبریز رفتیم دانشگاه و خوابگاه اون!!هم اتاقیاشو دیدم نگار خیلی دختر خوبی بود!! دانشگاهشون هم جمع و جور بود و داخل شهر!!مثل مال ما بالای کوه نبود فاصله اش هم به ترمینال و خوابگاه نزدیک بود!!

بعد از نهار تو دانشگاه دوستم و استراحت تو خوابگاهشون با هم رفتیم نمایشگاه کتاب !!از ظهر تا 7 شب اونجا بودیم اما کتاب نتونستیم بگیریم!! اصلا کتاب درسی و دانشگاهی خوبی نداشت!! برگشتنی اشترودل گرفتیم با دوستم ! نمایشگاه به خوابگاه ما نزدیک بود و من سر راه پیاده شدم دوستم هم باید قبل از 7.5 باید خودش رو میرسوند خوابگاهشون!! رسدیم خوابگاه فکر این بودم چطوری اشتردلم رو بخورم الان همه بچه ها اتاقن!! تصمیم گرفتم نخورم نگه دارم واسه نهار فردا!! اما اومدم اتاق دیدم هیشکی نیس!! تعجب کردم از بچه های اتاقای دیگه پرسیدم گفتن انگار همه شون رفتن خونه!! کلی تو دلم عروسی گرتم که ای ول راحت شدم!! اما تا 8 نگران بودم بیان!! تند تند اشترودلم رو خوردم و رفتم واسه خودم چایی درس کردم!! نماز خوندم و حموم کردم و بعد هم زنگ زدم سعید یه کم حرفیدیم بدون هیچ گونه مزاحم!! بعد هم چتیدیم!! هرچند آخرش یه کم دلخوری پیش اومد اما در کل شب خوبی بود که کسی نبود!! راستی دوستم شبنم هم اومد خوابگاه ما که رفتم اتاقش اونم دیدم و خوش آمد گفتم!!

فرداش با شبنم رفتیم دانشگاه!! تا 3 ظهر کلاس داشتیم!! فقط وسطا یه وقت آزاد داشتیم که اونم رفتیم دفاعییه یکی از ارشدا!! استادمون گفت این شتریه که دم در خونه همه تون میخوابه بیایید ببینید یه کم یاد بگیرید!! رفتیم دیدیم دختره 700 قلم آرایش کرده و یک مانتو و مقنعه جلفی پوشیده که من دختر خجالتم میشد!!!ولی پدر و مادر و نامزد با غیرتیش با افتخارتشویقش میکردن!! کنفرانسش هم زیاد خوب نبود!! از استرس تند تند میخوند!! ولی خوب جو هم خیلی سنگین بود من هم حتما تو اون شرایط قالب تهی میکردم!!!خلاصه یه کم به اطلاعاتمون اضافه شد و پذیرایی هم شدیم و مارو فرستادن بیرون تا داورا سوالاشون رو از دختره بپرسن و نمره شو بدن! ما دیگه رفتیم به کلاس بعدیمون!! بعد از کلاس از کتاب فروشی دانشگاه چند تا کتاب درسی گرفتیم!!بعد شبنم رفت شهرشون!! ولی من رفتم خوابگاه !! آخه فردا هم یه کلاس دیگه داشتیم!!رفتم خوابگاه و نمازو یه کم جمع و جور کردن اتاق و بعد هم برنج درس کردم واسه شام!! خورشت قیمه کنسروی هم داشتم باهاش خوردم و بعد هم چایی!! تنهایی خیلی راحت ترم!! پادشاهی میکردم!! گوشیمم کنارم بود با عشقم چت میکردم شام میخوردم انگار کنارم بود!! بعد هم حموم و لالا!!

صبح 5شنبه هم کلاس داشتم و یه کم دنبال کار تخفیف شهریه بودم بعد هم با دوستم تو ترمینال قرار داشتیم!!بلیط گرفتیم و اومدیم سمت خونه!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 0:22  توسط فاطمه  | 

اندر احوالات روزهای اول خوابگاه و دانشگاه

5شنبه هم یه کلاس داشتم رفتم دانشگاه و اومدم کوثر داشت املت درس میکرد ناهار خوردیم و نماز خوندم با دوستم(همون که کارشناسی تبریز میخونه و همشهریمه) قرار گذاشتیم بریم ترمینال!!سر راه یه نقا آجیلی سوغاتی تبریز گرفتم!!دوستم بلیط گرفته بود واسه 3 ظهر و سوار اتوبوس شدیم و اومدیم سمت شهرمون!!!تو راه کلی حرفیدیم!! و از ماجراهامون گفتیم!!از ترمینال تا خونه هم خونواده دوستم اومده بودن دنبالش منم رسوندن خونه!!

دلم واسه خونوادم تنگ شده بود!! انگار سالها خونه نبودم، هر چند آجی کوچیکه رو ندیدم رفته مشهد دیروز هم تازه رسیده بود از مشهد و مستقیم رفته بود خوابگاهشون!!ولی 1شنبه میاد خونه!!

منم 3 شنبه صبح با دوستم میرم تبریز، قراره ببره منو یه کم دانشگاشونو شهرو بگردیم عصرش هم باید برم واسه ارتودنسی دندونام دکتر!!بعد از اونجا هم میرم خوابگاه

دیشب تا الان مریض شدم!! سرما خوردم!! باید دکتر برم...

سعید هم تقریبا قهره باهام!! خیلی بهونه گیر شده ، سر هر چیزی قهر میکنه !! مثلا اونجا شب خوب من نمیتونم چت کنم ناراحت میشه!! نصف شبی رفتم زنگ زدم آقا آرووم شه!! یا داریم چت میکنیم یهو هم اتاقیم باهام میحرفه!! میگم چند مین صبر کن ناراحت میشه!! یا دیروز 7 عصر گفتم چت میکنیم یهو عموینا اومدن 1 ساعته هم رفتنا، اما نشد بهش بگم ، باز ناراحت شد و قهرید با اینکه چنیدن بار هم معذرت خواستم!! خیلی حساس شده ، منم با این حال مریضم دیگه حوصله منت کشی ندارم، هر چقدر میخواد قهر کنه ببینم میخواد به کجا برسه!!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 16:5  توسط فاطمه  | 

اندر احوالات روزهای اول خوابگاه و دانشگاه

صبح که بیدار شدم بچه ها هم بیدار شدن ، اونها کلاس نداشتن، تو طبقه مون هم کسی نبود بره ، اما کوثر مسیر رو بهم گفت چه جوریه!! منم با همون نشونیا رفتم !! اول یه مسیر با تاکسی رفتم بعد هم با ون هایی که بچه ها رو میبرد دانشگاه!!

خدا رو شکر راحت بود!! هرچند دور بود!! رسیدم دانشگاه!! کوه پیمایی شروع شد واسه رسیدن به ساختمون کلاسا!! واقعا پدر آدم در میاد!! آخه بالای کوه دانشگاه میسازن؟؟؟؟؟!!!!

رسیدم ساختمون کلاسا و کلاسمونم پیدا کردم ، و نشستم سر کلاس کسی نبود،کم کم بچه ها اومدن، با یکی دو نفر آشنا شدیم، یه دختر و یه پسر هم از دانشگاه قبلیم که یه ترم بعد من بودن اومده بود، با با دختره دوست شدم ، پسره هم اومد آشنا شد وقتی فهمید هم دانشگاهی بودیم!!

تعدادمون خیلی کمه ، نصف شاید 15 نفر باشیم یا کمتر!!منم انگار از همه کوچولوترم!! مثلا دانشجویی داریم که معلمه وبعد 15 سال که از دوره کارشناسیش میگذره اومده ارشد!! دخترا هم چند تاشون ازدواج کردن!! استادا اومدن سر کلاس و معرفی خودمون و دانشگاه قبلیمون و یه کم کلاس راحته به نظرم!! نمیدونم چون ارشدیم واسه اینه یا واسه اینکه آزاد درس میخونیم و یا اولشه!!!!

نمیدونم !!خدا کنه واحدا رو خوب بپاسونیم!! واحدامون با احتساب پایان نامه کلا 30 تاست!!

من و شبنم (همون که دانشگاه قبلی مون مشترک بود) که اونجا رو قبول نداشتیم حالا این دانشگاه واسمون یه جوری بود!! اونم طفلی خوابگاه بیرون افتاده!!سیصد و خورده ای ازش پول گرفتن و اتاق 14 نفره!! اینم از وضع ارشد ها دانشگاه آزاد که این همه ازشون پول میگیرن!!

رفتیم کارت غذا بگیریم گفتن از هفته دیگه بیایید!!!کارت دانشجویی ترم دیگه!! وام یه ماه دیگه!! تخفیف داشجویی بعد از تکمیل کلی فرم و دنگ و فنگ اونم 12% فقط!!!!

از یه قسمت دانشگاه هم تا یه قسمت دیگه انگار از یه کوه به کوه دیگه میخوای بری!!! مسیر سر بالایی!! سر پایینی!! از نفس می افتم به خدا!!

واسه هر درس هم 2 یا 3 استاد داریم؛ یعنی هر مبحث رو استاد خاصش درس میده و امتحاناشونم یه روز اما مال هر کی جدا!!!

کلاسای 5شنبه هم یه هفته در میون شد!!

ماجرای معذرت مسئول خوابگاه رو تلفنی به بابام گفتم، گفت خانومه زنگ زده به امور خوابگاها گفته اونها هم توپیدن بهش!!بابام هم زنگ زده به حراست دانشگاه و مسئول امور خوابگاها ماجرا رو گفته اونها هم حال زنه رو گرفتن که حالا یهو خانومه عوض شده!!

برگشتنی به خوابگاه سوار اتوبوس شدم و یه مسیرم با تاکسی اومدم!! که یه  کوچولو قاطی کردم یه کم بالاتر از خوابگاه پیاده شدم و البته به یه مسیر دیگه اومدم خوابگاه و فهمیدم اونورا مغازه وسوپر مارکت داره و چیزی لازم داشتم میتونم بگیرم!!!

4شنبه اومدم دیدم هم اتاقی دیگه ام هم اومده، مریم !تازه نامزد کرده، یه سال ازم کوچکتره اما از نظر هیکل جندین برابر منه و قیافه اش هم طوریه انگار من نی نی اونم!!! مریم و کوثر کرد هستن!!با اونم فوری صمیمی شدیم !!شب با هم شام خوردیم !!اون دو تا هی با هم کردی می حرفدین طفلی معصومه هیچی نمیفهمه!!!الانم که من اونجا نیستم نمیدونم چی کار میکنه!!دو تا هم اتاق دیگه ام هم  الهام( مشهد) وپرستو( آستارا) هستن که هنوز ندیدمشون!!!

شب سرپرست که یه خانوم دیگه بود اومد واسه حضور غیاب گفت تو چرا اینجایی؟؟؟تو رو دادن اتاق 4نفره!!هم اتاقیام و من چشامون 4 تا شد!! نه به اون استقبال گرم نه به این همه مهربونی یهویشون!! گفتم با خونوادم یه تماس بگیرم بهتون خبر میدم!! زنگ زدم گفتن برو اون اتاقو بچه هاشو ببین خوب بود برو اگه نه که بمون همین جا!!

رفتم دیدم!! 3 تا دختر ارشد ترم بالایی!! که یکیشون انگار از دماغ فیل افتاده همین اول کاری داشت زور میگفت بهم چون ورودی ارشدم!!!میگفت تختت طبقه بلاس کنار پنجره!!اتاق چوه همین یه پنجره رو دره همیش بااااااااااید باز بمونه!! کمدت قفلش خرابه باید خودت قفل بگیری و کلی قلدر بازی!! زنگ زدم بابام گفتم بچه های خودمون بهترن همممون ورودی ارشدیم مثل همیم همین جا راحت ترم !! اونا هم گفتن باشه!! به سرپرستم گفتم همین جا میمونم.
+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 16:4  توسط فاطمه  |